مردی از اعماق بیابان برای ادای احترام به داریوششاه که در کرانه فرات اردو زده بود آمد . در سر راه خود برکهای از آب زلال مشاهده کرد . از آنجا که هرگز این مقدار آب ندیده بود ، گمان کرد گنجینه ای گرانبها کشف کرده است و خواست آن را به شاه هدیه کند . مشک خود را از آب برکه پر کرد . داریوش در خیمه اش او را به حضور پذیرفت و با محبت هدیه را دریافت کرد و کیسه ای پول به روستایی بخشید ؛ ولی به افسرانش سفارش کرد کاری کنند که در هنگام بازگشت از همان راهی که آمده است برود . زیرا هرگاه مرد دلیر وسعت آبهای فرات را می دید ، از هدیه اش شرمسار می شد و این امر نه برای او خوب بود و نه برای شاه .
( کتاب داریوش شاه شاهان )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۲ توسط رضا