خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهان / وصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم
گفتم چو طاووسی مگر عضوی ز عضوی خوبتر / میبینمت چون نیشکر شیرینی از سر تا قدم
آخر نگاهی باز کن وآنگه عتاب آغاز کن / چندان که خواهی ناز کن چون پادشاهان بر خدم
خار است و گل در بوستان هرچ او کند نیکوست آن / سهل است پیش دوستان از دوستان بردن ستم
او رفت و جان میپرورد این جامه بر خود میدرد / سلطان که خوابش میبرد از پاسبانانش چه غم ؟
( غزلیّات سعدی )
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴ توسط رضا