به نام خداوند خورشید و ماه / که دل را به نامش خرد داد راه
خداوند هستی و هم راستی / نخواهد ز تو کژی و کاستی
خداوند بهرام و کیوان و شید / ازویم نوید و ازویم امید
( فردوسی )
دانلود
دانلود
برانگیخت آن رخش رویینه سم / برآمد خورشیدن گاودُم
چو افراسیابش به هامون بدید / شگفتید از آن کودک نارسید
ز ترکان بپرسید کاین اژدها / بدین گونه از بند گشته رها
کدام است ، کاین را ندانم به نام / یکی گفت کاین پور دستان سام
نبینی که با گرز سام آمدهست / جوان است و جویای نام آمدهست
به پیش سپاه آمد افراسیاب / چو کشتی که موجش برآرد ز آب
چو رستم ورا دید ، بفشرد ران / به گردن برآورد گرز گران
چو تنگ اندر آورد با او زمین / فرو کرد گرز گران را به زین
به بند کمرْش اندرآورد چنگ / جدا کردش از پشت زین پلنگ
ز هنگ سپهدار و چنگ سوار / نیامد دوال کمر پایدار
گسست و اندر آمد سرش / سواران گرفتند گرد اندرش
سپهبد چو از چنگ رستم بجست / بخایید رستم همی پشت دست
چرا گفت نگرفتمش زیر کش / همی بر کمر ساختم بند خَوش
افراسیاب وقتی رستم رو دید گفت این فرد نابالغ کیه ؟ افرادش گفتن که نوه سام هست ، نمی بینی که با گرز سام اومده . رستم وقتی افراسیاب رو دید گرزش رو به زین آویخت تا دست هاش آزاد باشن . کمربند افراسیاب رو گرفت و بلندش کرد ولی از سنگینی افراسیاب و قدرت دست های رستم کمربند پاره شد و افراسیاب افتاد . رستم وقتی دید افراسیاب از دستش در رفت افسوس خورد که چرا من کمرش رو نگرفتم که نتونه فرار کنه .
افراسیاب بعدش که رفت کشور خودش و پیش پدرش ، به پدرش از جنگ با ایران گفت و گفت که بهتره دست از جنگ برداره ، درباره رستم هم اینا رو گفت :
سواری پدید آمد از تخم سام / که دستانْش رستم نهادهست نام
بیامد به سان نهنگ دژم / که گفتی زمین را بسوزد به دم
همی تاخت اندر فراز و نشیب / همی زد به گرز و به تیغ و رکیب
ز گرزش هوا شد پر از چاک چاک / نیرزید جانم به یک مشت خاک
همه لشکر ما به هم بردرید / کس اندر جهان این شگفتی ندید
درفش مرا دید بر یک کران / به زین اندر آورد گرز گران
چنان برگرفتم ز زین خدنگ / که گفتی ندارم به یک پشّه سنگ
کمربند بگسست و بند قبای / ز چنگش فتادم نگون زیر پای
بدان زور هرگز نباشد هژبر / دو پایش به خاک اندر و سر به ابر
به دست وی اندر یکی پشّه ام / وزآن آفرینش پراندیشه ام
یکی پیلتن دیدم و شیرچنگ / نه هوش و نه دانش نه رای و درنگ
عنان را سپرده بر آن پیل مست / یکی گرزه ی گاوپیکر به دست
چه دریاش پیش و چه ببر بیان / چه درّنده شیر و چه پیل ژیان
همی تاخت یکسان چو روز شکار / به بازی همی آمدش کارزار
جز از آشتی جستنت رای نیست / که با او سپاه تو را پای نیست
شاهنامه همواره در طول تاریخ مورد اقبال ایرانیان بوده و آنها در آن به مثابه تاریخ حماسی ، سرچشمه جوشان خلاقیت و منبع و سرچشمه عواطف ، آرمان ها و ایدهآل ها و قهرمانان خود می نگریسته اند و از طریق نقالان و نقاشی های قهوهخانه ای و پرده های نمایشی توانستهاند به رویاها و نیاز های خود پاسخ دهند .
این کتاب سند ارزشمند فرهنگ و تمدن ایران است . شاهنامه گنجینه عظیم واژگان فارسی سره و دنیای تاریخی قوم ایرانی است . در شاهنامه نام های جغرافیایی ، اعلام ، آلات موسیقی ، اشخاص و موضوعات گوناگون بسیار گنجانیده شده و فردوسی با نامگذاری خود توانسته اسامی سرزمین ها ، شهرها ، رودها و کوه های ایران باستان را زنده کند و هزاران نام ، نشان ، نماد و حادثه را در ذهن ایرانیان بنشاند .
مطالعه دنیای شاهنامه به ما آگاهی های ارزشمندی درباره مکان ها ، آداب مشاعرت ایرانیان ، حوادث ، آیین ها ،مناسک ، اخلاق ، ارزش ها ، دغدغه ها ، دلهره ها ، نیکی ها و پلشتی های عصر باستان به دست می دهد . این نام ها اساس بسیاری از شخصیت های ملی و تاریخی ایران است . همین نام ها براساس ارزشگذاری فردوسی ، الگو و هنجار مردمان در طول قرون و اعصار شده و ایرانیان انسان های خوب و بد را براساس تقسیم بندی فردوسی ارزیابی می کنند . نام هایی چون : کیومرث ، هوشنگ ، جمشید ، فریدون ، ایرج ، منوچهر ، شیرزاد ، خسرو ، رستم ، تهمورث ، سودابه ، رودابه ، سیاوش ، توس ، بهرام و ....
تاثیر شاهنامه در استمرار و حفظ زبان فارسی به عنوان مهم ترین عنصر هویت ایرانی هم بسیار چشمگیر است . شاهنامه در تقویت زبان ، روح ، اسطوره و تاریخ مشترک ایرانیان بسیار توانمند بوده و هست و توانسته با این عناصر ، استمرار و تداوم تاریخی خود را حفظ نماید . نباید از یاد برد که شاهنامه نه تنها به تقویت و استمرار هویت ایرانی کمک کرده بلکه در احیای تاریخ اسطوره ای ایرانیان نیز سخت کوشیده است . پس می توان گفت که ادبیات فارسی ، عنصر اساسی هویت ایرانی است و شاهنامه در محور و کانون آن قرار دارد .
( خلاصه ای از بخش " شاهنامه و هویت ایرانی " از کتاب " رازهای شاهنامه " )
اندک اندک چین ها ، آینه رخسارش را فرو گرفتند ، موی سیاه رو به سپیدی نهاد ، دست و پای از کار فرو ماند و گوش ناشنوایی آغاز نهاد ، ملک ، ویران و مال تباه و حال ، پریشان شد اما او همچنان بر عهد خویش استوار بود .
نخست باید دانست که تهمت عظیم سرودن شاهنامه برای پول از کجا پایه و مایه گرفته است و آن پایه خود تا چه حد استوار و قابل اعتماد و استناد است و تا آنجا که نگارنده آگاه است همه اقوال به کتاب "مجمع النوادر" مشهور به "چهار مقاله" عروضی سمرقندی بر می گردد . چهار مقاله با آنکه از نظر عبارت زیباست دارای خطاهای بسیار است ، خواه از نظر افرادی که در داستان ها نام آنان به میان می آید و خواه از نظر محل و تاریخ وقوع حوادث . نظامی عروضی در حکایتی از فردوسی می نویسد (خلاصه) : " فردوسی در آن دیه شوکتی تمام داشت چنان که به دخل آن ضیاع از امثال خود بی نیار بود و از عقب یک دختر بیش نداشت و شاهنامه به نظم همی کرد و همه امید او آن بود که از صله آن کتاب جهاز آن دختر بسازد . "
چگونه است مردی توانگر و صاحب شوکت نتواند جهیز تنها دختر خود را فراهم کند تا ناچار شود بیست و پنج سال شاهنامه را بسراید به امید اینکه احتمالا صله ای از ان عاید شود و آن را صرف جهاز دختر سازد؟ وانگهی دختر را در جوانی شوهر دهند نه در هنگام پیری و کدام پدر است که ثروت موجود را برای عزیزترین کس خویش خرج نکند و صله موهوم محتمل را که بیست و پنج یا سی سال بعد بدست می آید جهیز دختر خود قرار دهد . اشکال و تناقض دیگر دیگر در آن است که اگر فردوسی قصد داشت برای جهیز دختر خود یا هر مصرف دیگر از راه شاعری پول و مال فراهم آورد اصولا نباید نامی از شاهنامه ببرد زیرا کالایی نبود که باب بازار زمان باشد . روزگار ، روزگار غلبه تازیان و ترکان بود و موفق و مقرب آن کس که به تازی بنویسد و بسراید درحالیکه شاهنامه سراپا وصف برتری ایرانیان و ذم ترکان و تازیان بود و فردوسی سرودن آن را نه برای مال بلکه برای ایجاد جنبشی در قوم ایرانی ، وجهه همت خوبش ساخت و تازیان را اهرمن چهرگان مارخوار و بی نام و ننگان زاغ سار نامید ، سخنی که هیچ کس در روزگار فردوسی جرات تفوه بدان را نداشت .
فردوسی از همه شاعران برتر بود اما مناعت طبع و علو همتش اجازه نمی داد و احتیاجی هم نداشت که چون "فرخی" ندیمی و مطربی را با شاعری درآمیزد.برعکس حتا فردوسی حاضر نبود که تحقیر محمود را به قول تاریخ سیستان درباره رستم ، تنها بخاطر اینکه یک پهلوان افسانه ای ایرانی است بپذیرد : " و حدیث رستم بر آن جمله است که ابوالقاسم فردوسی شاهنامه به شعر کرد و بر نام سلطان محمود کرد و چندین روز همی برخواند . محمود گفت « همه شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست » ابوالقاسم گفت « زندگانی خداوند دراز باید . ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما این دانم که خدای تعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم دیگر نیافرید » این بگفت و زمین بوسه کرد و رفت "
اکنون دو مطلب دیگر برجای می ماند ، نخست اثبات این نکته که شاهنامه پیش از قدرت یافتن و سلطنت محمود به پایان رسیده و ربطی به او یا صله محتمل از جانب او نداشته است ؛ دوم نشان دادن اینکه تقدیم کتاب به محمود چرا و چگونه صورت گرفته و مدایح او کی در شاهنامه داخل شده ؟
پدر محمود در سال 387 هجری در گذشت و او وصیت کرده بود فرزند دیگرش اسماعیل جانشین وی باشد . محمود به این وصیت وقعی نگذارد و با اسماعیل برادر خود مخالفت کرد و سرانجام در سال 388 هجری بر او غلبه کرد و در سال 389 هجری مستقلا فرمانروا گردید . درحالیکه سرودن نسخه اول شاهنامه در سال 384 هجری تمام شده یود .
سرآمد کنون قصه یزدگرد / به ماه سفندارمذ روز ارد
ز هجرت شده سیصد از روزگار / چو هشتاد و چار از برش برشمار
یا
ز هجرت سه صد سال و هشتاد و چار / به نام جهان داور کردگار
با تصریحی که خود فردوسی در اشعار مذکور کرده است در 65 یا 66 سالگی آنگاه که همه ثروت و جوانی خود را در راه زنده کردن افتخار ایران فدا ساخته است به فکر می افتد که شاهنامه را به نام محمود کند و این تاریخ تقریبا برابر است با سال 394 یا 395 هجری . در این تصمیم فردوسی عوامل معنوی و مادی هردو موثر بوده است :
نویسندگان اگر کتابشان را به شاه تقدیم نمی کردند با فقدان سرمایه و وسایل انتشار ممکن بود اثرشان نیز با آنان بمیرد . کتابی به عظمت شاهنامه را هیچ دستگاهی جز دستگاه شاهی قادر نبود در نسخه های متعدد بنویساند و منتشر سازد . عامل مادی یعنی مساله تهیدستی و نیاز هم در این امر دخالت بسیار داشت .
بنابر آنچه گذشت فردوسی از حدود سال 395 هجری در صدد این تجدید نظر در شاهنامه برمی آید و هرجا مقتضی می بیند و غالبا در آغاز دوره های پادشاهی چند بیتی در ستایش محمود می گنجاند .
به نظر من فردوسی با سرودن پنجاه هزار بیت بلند به هدف خویش رسیده است . او بیش از پنجاه هزار سرباز شکست ناپذیر در اختیار هر ایرانی گذارده و هرکس شاهنامه می خواند این نیروی جاویدان را پشت سر خویش احساس می کند . ما ایرانیان از دین عظیمی که از جهات مختلف به فردوسی داریم سهم بسیار ناچیزی را ادا کرده ایم و از این بابت شرمساریم . جوانان ما به درستی فردوسی را نمی شناسند ، تنها اندکی در کتاب های دبستانی و دبیرستانی با بیتی چند از او آشنا می شوند بی انکه عظمت روحی و ارزش هنری قهرمان وطن خود را چنان که باید دریابند .
کتاب شاهنامه گران و سخت یاب است حال آنکه باید با چاپ های روشن و ذکر معانی واژه ها و اشعار دشوار در جزوه های کم حجم ، داستان داستان می بایست به قیمت تمام شده بین جوانان و خواهندگان توزیع گردد . بزرگان ادب به جای توصیف خارجی موضوع به تجزیه و تحلیل آن بپردازند و نکته های دشوار و تاریک آن را از سویی و ارزش های آن را از سوی دیگر روشن سازند .
( خلاصه ای از بخش " شاهنامه برای دریافت صله سروده نشده است " از کتاب " رازهای شاهنامه " )
به سبب اشتغال دائم به کار نظم کتاب ، فرصت رسیدگی به امور زندگی و جمع آوری محصول خود نیافته بود و نیز دو حادثه غیرمترقب ، یکی برف نابهنگام و دیگری تگرگ بر سان مرگ باعث تباه شدن محصول او گردیده و پسر سی و هفت ساله اش در جوانی روز درگذشته و پیری و ضعف بینایی و شنوایی این همه موجب تنگدستی و سختی معاش وی گردیده بود، امید داشت که بهر مادی ای از رنج سی ساله خود نیز برد . شاهنامه توسط امیر نصر ، برادر کهتر سلطان محمود که سپهسالار خراسان و مقیم نیشابور بود ، برای امیر محمود فرستاده شد ، نه اینکه حکیم طوس خود آن را برده باشد .
اما حاسدان و بدگویان و مغرضان نگذاردند که کتاب به نظر سلطان محمود برسد و فردوسی با بزرگ منشی و مناعت طبعی که داشت تنها با این چند بیت گله کرد و از بدگوی و حاسد شکوه نمود :
چنین شهریاری و بخشنده ای / به گیتی ز شاهان درخشنده ای
نکرد اندر این داستان ها نگاه / ز بدگوی و بخت بد آمد گناه
حسد برد بدگوی در کار من / تبه شد برِ شاه بازار من
از یاد نبریم که در خلال شاهنامه بیست و سه بار این سلطان را ستوده بود البته ستودنی نه چون ستودن دیگر شاعران متملق آمیخته به گزافه و اغراق ، بلکه ستودنی متین به دو صفت جهانگشایی و بخشندگی .
نکته آخر اینکه در کمتر کتابی به اندازه شاهنامه از خداوند یاد و تکیه بر او و توکل به وی شده است . از دویست و پنجاه نامه که در شاهنامه عنوان شده است ، هیچ نامه ای نیست که نخست نام خداوند در آن نیامده و ذکر صفات او نشده باشد . هیچ پهلوان یا سرداری نیست که پیش از واقعه و جنگی روی به خداوند نیاورده و از وی یاری نخواسته و پس از پیروزی به شکرانه سر بر آستان او ننهاده و سجده سپاس به جا نیاورده باشد . دینداری این مرد و آگاهی او از مسائل دینی قابل تحقیق و بررسی جداگانه است .
( خلاصه ای از بخش " حسد برد بدگوی در کار من " از کتاب " رازهای شاهنامه " )
فردوسی منادی عزت و شرف ملت ایران و شاهنامه معتبرترین و موثق ترین سند هویت تاریخی و ملی ایران است . اگر کسانی شاهنامه را مجموعه افسانه ها و داستان های پهلوانی یا مجموعه داستان ها و سرگذشت پادشاهان بپندارند ، قطعا اشتباه می کنند . شاهنامه مجموعه منسجمی از اساطیر باستانی و روایات تاریخی سنتی و داستان های پهلوانی است که سرگذشت اقوام ایرانی را در چارچوب آرمان ملی منعکس می سازد و شهریاران و پهلوانان شاهنامه تا پایان داستان اسکندر ، نماینده ادوار و حوادث فراموش شده و نمودار ازلی شخصیت انسان ایرانی به شمار می روند . شاهنامه داستان رویارویی خصلت های نیکان و بدان ، پهلوانان و جباران ، ایران و انیران ، و عناصر اهورایی و اهریمنی و جلوه گاه آرمان ها و امیدها و ناامیدی ها و روزهای تاریک و روشن مردم ایران است .
راز سرگذشت و سرنوشت بشر ، مبارزه بی پایان خیر و شر ، حاکمیت متعادل قانون جبر سهمگین آفرینش و اختیار محدود انسان ، ارتباط مستقیم تایید الهی با کیفیت پندار و کردار انسان ، تداوم هویت ایرانی و پیکار ایران و انیران و بالاخره ضرورت آگاهی ارانیان از نشیب و فراز سرگذشت و هوشیاری نسبت به سرنوشت خود ، پیام اساسی و کلی شاهنامه محسوب می شود .
شاهنامه برخلاف اغلب داستان ها و منظومه های ادبی به جای نظم صوری منطقی و اخلاقی دارای نظم طبیعی و فلسفی است و طبیعت راستین زندگی انسان را با نشیب و فراز ها و سرانجام غم افزا نشان می دهد و در عین حال اعتقاد ژرف به پاداش و پادافره کردار و پندار انسان از شگفتی های راز سر به مُهر سرنوشت حکایت می کند .
فردوسی می گوید :
تو این را دروغ و فسانه مدان / به یکسان روش در زمانه مدان
ازو هرچه اندر خورد با خرد / دگر بر ره رمز معنی برد
فردوسی در این دو بیت به صراحت به چند نکته اشاره می کند :
1. اینکه داستان های ملی با افسانه و دروغ فرق دارد .
2. اینکه صحت این داستان ها را در دایره حقیقت و امکان باید جست و جو کرد ، نه در عرصه واقعیت تاریخی .
3. اینکه مطالب شاهنامه رمز و تمثیل است و قابل حمل بر مصادیق کلی .
می توان گفت شاهنامه فردوسی یک تمثی بزرگ است ؛ ممکن است کسی سوال کند این چه نوع تمثیلی است و با انواع مشهور تمثیل ، مثلا تمثیلات مولانا ، چه شباهتی دارد ؟
در پاسخ باید گفت فردوسی و مولوی هردو از تمثیل استفاده کردند و با فاصله دو قرن و نیم ، هردو موثرترین شیوه را اختیار کرده اند البته مقصود فردوسی با مقصود مولانا فرق دارد ، یعنی تمثیل مولوی وسیله بیان مقاصد خارج از تمثیل است ولی مقصود فردوسی تمثیل و داستان ، نه برای داستان بلکه برای ارتقای روح داستان است . مولانا تمثیلات را خود انتخاب می کند ولی داستان ملی ایران که فردوسی به نظم درآورده ، تمثیلی است بزرگ که ضمیر ناآگاه جمعی ایرانیان در هزاره ها و سده ها آفریده است . در هر صورت مقصود نهایی و منظور غایی فردوسی قصه سرایی نبوده است .
یکی از مشخصات کم نظیر شاهنامه این است که فردوسی در سرودن این اثر عظیم به هیچ وجه اصول مورد قبول فرمانروایان روزگار را رعایت نکرده است . نمی توان تصور کرد که این سه بیت که فردوسی از زبان رستم گفته است ، برای امیر سامانی و سلطان غزنوی و هر فرمانروای دیگر قابل تحمل بوده باشد :
چو خشم آورم شاه کاووس کیست ؟ / چرا دست یازد به من ، توس کیست ؟
مرا زور و فیروزی از داور است / نه از پادشاه و نه از لشکر است
که آزاد آزادم ، نه من بنده ام / یکی بنده آفریننده ام
یک اثر هنگامی جاودانه و اثر ملی می شود که به نحوی راضی کننده و پاسخ گوی آمال و آلام ضمیر آگاه و ناآگاه فردی و جمعی باشد و این ویژگی مساله ای ژرف تر و فراتر از ارزش ادبی و زیبایی هنری است . ارزش ادبی و هنری می تواند اثری را در دفتر و فهرست میراث ادبی و فرهنگی ثبت بکند ولی نمی تواند اثری را بدون احراز آن ویژگی وصف ناپذیر بر اریکه آثار جاودان ملی بنشاند .
شاهنامه با توجه به ماهیت خود بیش از آثار و مواریث ایرانی از تاخت و تاز غرب زدگان و هویت باختگان آسیب دیده و امروز به ندرت می توان کودکی پیدا کرد که با داستان های ملی ایران و سیماهای حماسه ملی آشنایی و انس داشته باشد . سال هاست که در مدارس و انتشارات و رادیو و تلویزیون و سینما جای فردوسی و شاهنامه تقریبا به کلی خالی است .
اشتباه است اگر تصور کنیم شاهنامه در بعضی ادوار متاخر مورد توجه خاص بوده و فردوسی و شاهنامه را بزرگ کرده اند . توجه صوری به شاهنامه نه تنها بر شان آن نیافزود بلکه حماسه ملی ایران را خفیف کرده و آن را از خانه و قهوه خانه و زورخانه و میدان های شهر و روستاها ، به صحنه تنگ و محدود دانشگاه ها و عرصه کاذب تبلیغات کشانده و حرمت و همگانی بودن آن را از میان برده است . باید بدانیم هر آنچه از متن زندگی جامعه با حرمت و عزت در تابوت بلورین به موزه ها سپرده شود ، مرده است .
( خلاصه ای از بخش " فردوسی و شاهنامه " از کتاب " رازهای شاهنامه " )
او با دریافت ویژگی ها و تنش های زمانه ، ضرورت تدوین بی درنگ حماسه ملی و احراز هویت قومی و فرهنگی و زبانی ایرانیان را به خوبی احساس می کرد و تشخیص می داد و توانایی لازم برای بر دوش گرفتن بار امانتی چنین بزرگ و سنگین را در خود می دید .
از آن پس همه زندگی فردوسی در مدت 30 تا 35 سال یکسره در کار عظیم سرودن شاهنامه و سامان و ساختاری یکپارچه بخشیدن به یادمان های پراکنده پهلوانی ایرانیان در هزاره های سپری شده گذشت و این مهم را در دهه های پایانی سده چهارم هجری خورشیدی به پایان رساند .
تاریخ رونویسی کهن ترین دستنوشت یافته شاهنامه دویست سال پس از خاموشی شاعر است ؛ پس نمی توان احتمال دستبرد رونویسان یا دارندگان این دستنوشت را نادیده گرفت و هرچه را که در آن هست به صرف کهن ترین بودن آن در میان دستنوشت های بازیافته ، درست و اصیل و سروده بی چون و چرای خود شاعر دانست .
دریغ این سر و تاج و این داد و تخت / دریغ این بزرگی و این فر و بخت
کزین پس شکست آید از تازیان / ستاره نگردد مگر بر زیان
رهایی نیابم سرانجام ازین / خوشا باد نوشین ایران زمین
چو با تخت منبر برابر کنند / همه نام بوبکر و عمر کنند
تبه گردد این رنج های دراز / نشیبی دراز است پیش فراز
برنجد یکی ، دیگری برخورد / به داد و به بخشش کسی ننگرد
زیان کسان از پی سود خویش / بجویند و دین اندر آرند پیش
( خلاصه ای از بخش " زمان و زندگی فردوسی " از کتاب " رازهای شاهنامه " )
بازتاب اهداف واقعی فردوسی را در شاهنامه او می توان دید . فردوسی امیدوار بود که بتواند اندیشه ملی گرایی را احیا و خاطره کسانی که در شکل گیری تاریخ ایران نقش داشتند و از میراث ایرانی دفاع کرده بودند در قالب منظومه حماسی ، نام خود را جاودان سازد .او مصمم بود تا آنان را از اتهاماتی که به تازگی از سوی ایرانیان نو مسلمان به ایشان وارد شده بود تبرئه سازد ؛ اتهاماتی چون کافری و انجام اعمال اهریمنی .
برخی اهداف فردوسی :
1. بازنویسی تاریخ باستان در قالب نظم
2. اثبات حقانیت ایران باستان
با گسترش اسلام افسانه های سامی فرصت یافتند تا به سرعت جایگزین تاریخ و روایات پهلوانی ایران شده یا آنها را تحت الشعاع خود قرار دهند . بی توجهی به سنت ها و تحریف عامدانه آداب و رسوم و نیز خدشه دار کردن شخصیت ها و رویدادهای باستانی ، فرهنگ ایرانی را در معرض خطر قرار می داد . اینکه فردوسی به هدف خود که همان احیای روح ملی ایرانی و جلوگیری از محو سنت ها و تاریخ ایران در فرهنگ عرب بود ، رسیده است یا نه ؛ با ماندگاری این سنت ها به نحوی که او پیراسته و به ما منتقل کرده ، ثابت می شود .
3. خلق یادمانی جاوید
بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کرده بدین پارسی
چو این نامور نامه آید به بن / ز من روی کشور شود پر سخن
از آن پس نمیرم که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام
هر آن کس که دارد هش و رای و دین / پس از مرگ بر من کند آفرین
فردوسی به آرزوی خود دست یافت . طولی نکشید که پس از مرگ او شاهنامه وی در میان ایرانیان ، همچون قرآن در نزد اعراب ، مقبولیت یافت .
4. تجدید حیات ملی گرایی ایرانی
به راستی فردوسی با سرایش شاهنامه زبان فارسی را تحکیم بخشید به حدی که دیگر مورد تهدید قرار نگرفت و هیچ زبان دیگری جز زبان فارسی نتوانست در برخورد مستقیم با زبان عربی ، چنین بنای محکم و استواری ایجاد کند ؛ بنابراین فردوسی حق دارد که با خرسندی اعلام نماید :
بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کرده بدین پارسی
از آن پس اصطلاح عجم معنای موهن خود را از دست داد و تلاش برای عربی مابی زبان فارسی سرکوب شد .
فردوسی به شدت بر ویژگی های مثبت " دین بهی " تاکید می کرد و نیاکان خود را به عنوان یگانه پرست با باورهای اخلاقی قوی ترسیم می نمود .
خدمت بزرگ او تهییج و تقویت افتخار به ایرانی بودن ، به نحوی که از همانندی ایران به ملت عرب ممانعت به عمل آورد . برخی از ابیات او امروزه گوباترین ترجمان عقاید و احساسات ملی گرایانه خود را حفظ کرده است :
چو ایران نباشد تن من مباد / بدين بوم و بر زنده يک تن مباد
دریغ است ایران که ویران شود / کنام پلنگان و شیران شود
ز بهر بر و بوم و پیوند خویش / زن و کودک خرد و فرزند خویش
همه سر به سر تن به کشتن دهیم / به آید که کشور به دشمن دهیم
چنین گفت موبد که مردم به نام / به از زنده دشمن بدو شادکام
بی هیچ تعصبی می توان گفت که هیچکس به اندازه فردوسی بر مفهوم ملی گرایی ایرانی تاثیر نداشته است . پس از شهرت یافتن شاهنامه ایرانیان نمی توانستند نامه رستم فرخزاد به برادرش را درباره غلبه اعراب بر ایران و پیامدهای آن بخوانند و بی تفاوت بمانند .
5. اعتبار و شهرت شخصی
6. درس های تاریخی
فردوسی از خواننده اشعار خود انتظار نداشت که از کنار وقایع تاریخی بی تفاوت بگذرد بلکه از او می خواست که به دقت بیندیشد تا زمینه های ظهور و سقوط افراد و ملت ها را دریابد و از گذشته برای بهبود بخشیدن به حال و ترسیم بهتر آینده درس بگیرد .
شاهنامه با تاکید بر ناپایداری دنیا و رهگذر بودن انسان ، کسی را خردمند می داند که از ستم ، دروغ ، آز ، کشتار و دیگر اعمال شر بپرهیزد و در عوض برای عدالت ، حقیقت ، نظم و دیگر فضایل که مایه سعادت ، آرامش و افتخار است ؛ تلاش نمایند .
همه خاک دارند بالین و خشت / خنک آنک جز تخم نیکی نکشت
( خلاصه ای از بخش " هدف فردوسی " از کتاب " رازهای شاهنامه " )
هدف عالی استاد توس در تاریخ سرایی او آشکارتر است . وقتی دوره های تاریخی را به نظم می کشد ، فقط ایران را می بیند و ایران و ایرانیان را می ستاید و برای ایران جز عظمت و سرافرازی چیزی نمی تواند ببیند .
یک روز احمد غزالی از منبر وعظ خطاب به حاضران گفت : " چهل سال است که به شما پند و اندرز می دهم که آن مطلب چهل ساله وعظهای مرا فردوسی در یک بیت خود ادا کرده است :
ز روز گذر کردن اندیشه کن / پرستیدن دادگر پیشه کن "
فردوسی بالاتر از یک شاعر بزرگ ، حکیم بزرگ و معلم بزرگ ملت ایران و تجسم یک ایرانی بزرگ آرمانی است . هر داستان شاهنامه حکمت ژرفی را در نهان دارد و در سرآغاز و سرانجام داستان هم والاترین و ژرف ترین اندبشه های حکیمانه به لحن موثری بیان شده است :
جهان سر به سر حکمت و عبرت است / چرا زو همه بهر ما غفلت است
شاهکار استاد توس ، داستان نبردهای بی پایان ایرانیان با بیداد ، تباهی ، جنگ ، ویرانی و نمودهای اهریمنی است .
شاهنامه گنج بیکرانی از آداب و رسوم و فرهنگ ایرانی است . شاهنامه پشتوانه زبان ماست .
امروز فارسی زبانان درس نخوانده و بی سواد هم شعر هزار سال پیش فردوسی را خوب می فهمند و در برخی نقاط ایران در قهوه خانه روستا یا در چادر ایلها ، کسی داستان هایی از شاهنامه را می خواندو روستاییان و افراد ایل با شوق و هیجان می شنوند و لذت می برند . این چیست ؟ معجزه بیان فردوسی است . نخست اینکه او از دشوارگویی پرهیز داشته و مطلب را به ساده ترین زبان بیان کرده ؛ دومین واساسی ترین علت این است که هزار سال گذشته ، مردم ایران مدام شاهنامه را خوانده اند و شنیده اند و بیت هایی از آن را به خاطر سپرده اند و تعبیرات آن را در گفتن و نوشتن به کار برده اند و از این راه نه تنها زبان شاهنامه از خطر فراموشی و نابودی رسته بلکه زیربنای زبان فارسی قرار گرفته است .
معلوم نیست که اگر فردوسی شاهنامه را نسروده بود و این حماسه بزرگ ، الهام بخش ایرانیان در حفظ موجودیت ملی خود نبود ، آیا امروز ایران مستقلی با حفظ زبان و فرهنگ ملی خاص خود ، بعد از آن همه حوادث و مصایبی که بر سرش آمده است ، وجود داشت یا مثل بسیاری از اقوام و سرزمین های کهن چون مصر و سوریه و لبنان در درون سلطه فاتحان مستحیل شده بود .
شاهنامه را بالاتر از شاهکار ادبی یک ملت ، جزو شاهکارهای جهانی و بزرگ ترین حماسه ملی جهان و از مواریث جاودانی بشری شمرده اند و تقریبا آن را به همه زبان های زنده عالم ترجمه کرده اند . به هر زبانی هم که ترجمه شده ، ارزندگی و والایی خود را حفظ کرده است ؛ زیرا سخن فردوسی بیش از آنچه از زیبایی الفاظ مایه می گیرد از ژرفی و بلندی معنی و علو روح شاعر برخوردار است .
شاهنامه فردوسی نیرومندترین و کارساز ترین سلاح فرهنگی و روحی ماست . چه خوب گفته است محمدعلی فروغی که : " بر هر ایرانی واجب است که با شاهنامه مانوس باشد و اشعار ممتاز آن را از بر داشته باشد . "
( خلاصه ای از بخش " افسانه های زندگی فردوسی " از کتاب " رازهای شاهنامه " )