لبش میبوسم و، درمیکَشم می / به آبِ زندگانی بردهام پی
نه رازش میتوانم گفت با کس / نه کس را میتوانم دید با وی
( غزلیّات حافظ )
در بیت اول : درمیکشم می : گویی که بادۀ نوشین مینوشم
ذخیرهای بِنِه از رنگ و بویِ فصلِ بهار / که میرسند ز پی، رهزنانِ بهمن و دی
شکوهِ سلطنت و حُسن، کَی ثباتی داد؟ / ز تختِ جم سخنی مانده است و افسرِ کَی
خزینهداریِ میراثخوارگان کفر است / به قول مطرب و ساقی، به فتویِ دف و نی
زمانه هیچ نبخشد که بازنستانَد / مجو ز سفله مروّت، که شَیئُهُ لاشَی
نوشتهاند بر ایوانِ جنّةالمأوی / که هر که عشوۀ دنیی خرید، وای به وی
بخیل بویِ خدا نشنود، بیا حافظ / پیاله گیر و کَرَم ورز، وَالضَّمانُ عَلَیّ
( غزلیّات حافظ )
در بیت سوم : معنی مصراع اول : نگهداری از مال و ثروت برای وارثان عین کفر است – خواجه مستی و عیش و دمغنیمتی بودن را عین ایمان میداند
در بیت چهارم : شیئه لاشی : چیزی را که دنیا میبخشد، بسیار ناچیز و بیارزش است
در بیت پنجم : جنةالمأوی : بهشت پنجم از هشت بهشت
در بیت ششم : والضّمان علیّ : ضمانت آن (بخشش گناهت) بر عهدۀ من
بر مِهرِ چرخ و شیوۀ او اعتماد نیست / ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکرِ وی
فردا شرابِ کوثر و حور از برایِ ماست / وِامروز نیز ساقیِ مهَروی و جامِ می
حافظ، حدیثِ سِحرفریبِ خوشت رسید / تا حدِّ مصر و چین و به اطرافِ رُوم و ری
( غزلیّات حافظ )
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست / خیالِ آب و گِل در ره، بهانه
وجودِ ما معمّایی است حافظ / که تحقیقش فسون است و فسانه
( غزلیّات حافظ )
در بیت اول : آب و گل : استعاره از معشوق مادّی – معنی بیت : یار و همدم حقیقی و مطرب و ساقی بزم این عالم، همه خداوند است و خیال این معشوقهای مادّی و مجازی بهانهای بیش نیست
غزل کامل و توضیحات آن در کتاب "شاخ نبات حافظ" نوشتۀ دکتر برزگر خالقی
از تابِ آتشِ می، بر گِردِ عارضش خَوی / چون قطرههای شبنم بر برگِ گُل چکیده
لفظی فصیحِ شیرین، قدّی بلندِ چابک / رویی لطیفِ زیبا، چشمی خوشِ کشیده
زنهار تا توانی اهلِ نظر میازار / دنیا وفا ندارد، ای نورِ هر دو دیده
تا کَی کَشم عتیبت از چشمِ دلفریبت؟ / روزی کرشمهای کن، ای یارِ برگزیده
( غزلیّات حافظ )
در بیت اول : خوی : عرق
در بیت چهارم : روزی کرشمهای کن : بیا و یک روز هم با ناز چشمانت مرا مورد لطف و مهربانی قرار بده
از من جدا مشو که توام نورِ دیدهای / آرامِ جان و مونسِ قلبِ رمیدهای
مَنعم مکن ز عشقِ وی ای مفتیِ زمان / معذور دارمت، که تو او را ندیدهای
( غزلیّات حافظ )
پاک و صافی شو وُ از چاهِ طبیعت به درآی / که صفایی ندهد آبِ تُرابآلوده
( غزلیّات حافظ )
در بیت اول : چاه طبیعت : عالم مادّه و طبیعت به چاه مانند شده است – آب ترابآلوده : آب گلآلود، استعاره از وجود مادّی انسان – غزل کامل و توضیحات آن، که که گفت و گویی بین حافظ و مغبچۀ بادهفروش است، در کتاب "شاخ نبات حافظ" نوشتۀ دکتر برزگر خالقی
آب و آتش به هم آمیختهای از لبِ لعل / چشمِ بد دور که بس شعبدهباز آمدهای
آفرین بر دلِ نرمِ تو، که از بهرِ ثواب / کُشتۀ غمزۀ خود را به نماز آمدهای
( غزلیّات حافظ )
در بیت اول : خواجه لب سرخ یار را به آتش و بوسههای آن را به آب حیات مانند کرده است
در بیت دوم : نماز : مراد نماز میّت است
درِ سرایِ مُغان رُفته بود و آبزده / نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر / ولی ز تَرکِ کُلَه چتر بر سحاب زده
سلام کردم و، با من به رُویِ خندان گفت / که ای خُمارکَشِ مفلسِ شرابزده،
که این کند که تو کردی به ضعفِ همّت و رای / ز گنجخانه شده، خیمه بر خراب زده؟،
وصالِ دولتِ بیدار ترسمت ندهند / که خفتهای تو در آغوشِ بختِ خوابزده
بیا به میکده حافظ، که بر تو عرضه کنم / هزار صف ز دعاهایِ مستجابزده
( غزلیّات حافظ )
در بیت اول : صلا زدن : دعوا کردن، خواندن برای مهمانی و بزم – معنی بیت : درِ سرای مغان آب و جارو شده بود و پیر و مرشد در آنجا نشسته بود و پیر و و جوان را به بزم میخانه برای نوشیدن باده دعوت میکرد
در بیت دوم : ز ترک کله چتر بر سحاب زدن : از ابر آسمان برتر رفتن، کنایه از بلندی مقام و مرتبه - ترک کله : به هر قسمت و قطعهای از کلاه گفته میشود – معنی بیت : همۀ بادهنوشانی که کمر بندگی و خدمتگزاری پیرا مغان را بسته بودند، چنان مقام رفیعی داشتند که گوشۀ کلاه آنها بر ابر آسمان سایه میانداخت
در بیت چهارم : گنجخانه : استعاره از سرای مغان
قسمتی از خطابۀ شاهی شاپور سوم (پسر شاپور ذوالاکتاف)
1 سری را کجا مغز باشد بسی / گُواژه نباید زدن بر کسی
2 زبان را نگهدار باید بُدن / نباید روان را به زهر آژدن
3 که بر انجمن مردِ بسیارگوی / بکاهد به گفتارِ خود آبروی
4 اگر دانشی مرد راند سخن / تو بشنو که دانش نگردد کهن
5 دلِ مردِ مُطمِع بُوَد پر ز درد / به گردِ طمع تا توانی مگرد
6 مکن دوستی با دروغآزمای / همان نیز با مردِ ناپاکرای ...
7 دو گیتی بیابد دلِ مردِ راد / نباشد دلِ سفله یک روز شاد
8 بدین گیتی او را بوَد نامِ زشت / بدان گیتی اندر نیابد بهشت
9 دو گیتی نیابد دلِ مردِ لاف / که بپراکند خواسته بر گزاف
10 ستوده کسی کاو میانه گزید / تنِ خویش را آفرین گسترید
11 شما را جهانآفرین یار باد / همیشه سرِ بخت بیدار باد
12 جهاندارِمان باد فریادرس / که تختِ بزرگی نماند به کس ...
13 جهانجوی شاپورِ جنگی بمرد / کلاهِ کیی دیگری را سپرد
14 میاز و مناز و متاز و مرنج / چه تازی به کین و چه نازی به گنج؟
15 که بهرِ تو اینست زین تیرهگوی / هنر جوی و رازِ جهان را مجوی
16 که گر باز یابی بپیچی به درد / پژوهش مکن، گِردِ رازش مگرد
( شاهنامه فردوسی بزرگ )
در بیت اول : گواژه زدن : مسخره کردن
در بیت دوم : روان را به زهر آژدن : کنایه از ادای کلمات تلخ و نیشدار
در بیت نهم : خواسته : مال، ثروت
در بیت چهاردهم : میاز : دست درازی نکن
در بیت پانزدهم : تیرهگوی : کنایه از دنیا
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه؟ / مست از خانه برون تاختهای یعنی چه؟
زلف در دستِ صبا، گوش به فرمانِ رقیب / اینچنین با همه درساختهای یعنی چه؟
شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شدهای / قدرِ این مرتبه نشناختهای یعنی چه؟
نه سرِ زلفِ خود اوّل تو به دستم دادی / بازم از پای درانداختهای یعنی چه؟
حافظا، در دلِ تنگت چو فرودآید یار / خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه؟
( غزلیّات حافظ )
وصالِ او ز عمرِ جاودان بِه / خداوندا، مرا آن دِه که آن بِه
به شمشیرم زد و، با کس نگفتم / که رازِ دوست، از دشمن نهان بِه
به خُلدم دعوت ای زاهد مفرما / که این سیبِ زنخ زآن بوستان بِه
جوانا، سر متاب از پندِ پیران / که رایِ پیر از بختِ جوان بِه
اگرچه زندهرود آبِ حیات است / ولی شیرازِ ما از اصفهان بِه
( غزلیّات حافظ )
در بیت سوم : زنخ : چانه، در ادب فارسی زنخدان معشوق از جهت گردی، زیبایی و فرورفتگی زیر آن به سیب تشبیه شده است
آیینِ تقوا، ما نیز دانیم / لیکن چه چاره با بختِ گمراه؟
ما شیخ و واعظ، کمتر شناسیم / یا جامِ باده، یا قصّه کوتاه
من رند و عاشق، در مَوسمِ گُل / آنگاه توبه؟! اَستَغفِرُالله
( غزلیّات حافظ )
در بیت دوم : معنی بیت : ما شیخ و واعظ را نمیشناسیم. یا جام شراب بده تا بنوشیم و مست گردیم یا دیگر سخن مگو و قصّه را کوتاه کن