ORezaO

مسلمانان مرا وقتی دلی بود / که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می‌افتادم از غم / به تدبیرش امیدِ ساحلی بود

ز من ضایع شد اندر کویِ جانان / چه دامن‌گیر، یارب، منزلی بود

هنر بی‌عیبِ حِرمان نیست، لیکن / ز من محروم‌تر، کی سایلی بود ؟

مرا تا عشق، تعلیم سخن کرد / حدیثم نکتۀ هر محفلی بود

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت سوم : دامن‌گیر : کنایه از گرفتار کننده، صفت است برای منزل – معنی بیت : دلم در کوی معشوق از دست رفت و گرفتار شد. خدایا، کوی یار چه منزل دامن‌گیری بود که مرا سخت اسیر و دربند کرد

در بیت چهارم : حرمان : بی‌نصیبی، رنج و ناامیدی – خواجه هنر و دانش را با رنج و ناکامی همراه می‌داند – سایل : محتاج و نیازمند


نوشته شده در تاريخ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

چنین است کردارِ گردنده دهر / گهی نوش یابیم ازو گاه زهر

چه بندی دل اندر سرایِ سپنج / چو دانی که ایدر نمانی مرنج

 

( شاهنامه فردوسی بزرگ )

 

در بیت دوم : سرای سپنج : کنایه از دنیا – ایدر : اینجا، مراد دنیاست 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

آن یار کز او خانۀ ما جایِ پَری بود / سر تا قدمش چون پری از عیب، بری بود

دل گفت فروکَش کنم این شهر به بویش / بیچاره ندانست که یارش سفری بود

منظورِ خردمندِ من آن ماه، که او را / با حُسنِ ادب، شیوۀ صاحب‌نظری بود،

از چنگِ منَش اخترِ بدمِهر به دربرد / آری، چه کنم دولتِ دَورِ قمری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت / باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خود را بکُش ای بلبل از این رشک، که گُل را / با بادِ صبا وقتِ سَحر جلوه‌گری بود

 

( غزلیّات حافظ )

 

این غزل مرثیه‌ای است در سوگ یکی از عزیزان خواجه که عدّه‌ای آن را دربارۀ همسر و برخی در مرگ فرزند شاعر می‌دانند

در بیت دوم : فروکش کردن : ماندن، اقامت کردن

در بیت چهارم : دور قمر : کنایه از توالی روز و شب است که از آن، حوادث و مقدّرات پدید می‌آید، توضیحات کامل در غزل 60 از کتاب "شاخ نبات حافظ" نوشته دکتر برزگر خالقی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

هر کاو نکاشت مِهر و ز خوبی گُلی نچید / در رهگذارِ باد، نگهبانِ لاله بود

بر طرفِ گلشنم گذر افتاد وقتِ صبح / آن دَم که کارِ مرغِ سَحر، آه و ناله بود،

دیدیم شعرِ دلکشِ حافظ به مدحِ شاه / یک بیت از این قصیده بِه از صد رساله بود

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت اول : نگه‌داشتن لاله در برابر باد : کنایه از کار بیهوده و بی‌ثمر کردن، زیرا گلبرگ‌های ضعیف و لطیف لاله در برابر باد پرپر می‌شود

در بیت سوم : قصیده : مجازاً شعر – رساله : کتاب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

به فصل خزان در، نبینی درخت / که بی‌برگ ماند ز سرمای سخت ؟

برآرد تهی، دست‌های نیاز / ز رحمت نگردد تهیدست باز

مپندار از آن در که هرگز نبست / که نومید گردد برآورده دست

قضا، خلعتی نامدارش دهد / قَدَر، میوه در آستینش نهد

همه طاعت آرند و مسکین نیاز / بیا تا به درگاه مسکین‌نواز

چو شاخ برهنه برآریم دست / که بی‌برگ ازین بیش نتوان نشست

خداوندگارا، نظر کن به جود / که جرم آمد از بندگان در وجود

عزیزی و خواری، تو بخشی و بس / عزیز تو، خواری نبیند ز کس

خدایا، به عزّت که خوارم مکن / به ذُلّ گنه شرمسارم مکن

مرا شرمساری ز روی تو بس / دگر شرمسارم مکن پیش کس

گرَم بر سر افتد ز تو سایه‌ای / سپهرم بُوَد کمترین پایه‌ای

به پاکان کز آلایشم دور دار / وگر ذلّتی رفت معذور دار

چراغ یقینم فرا راه دار / ز بد کردنم دست کوتاه دار

خدایا، به ذلّت مران از درم / که صورت نبندد دری دیگرم

ور از جهل غایب شدم روز چند / کنون کآمدم، در به رویم مبند

چرا باید از ضعف حالم گریست ؟ / اگر من ضعیفم، پناهم قوی‌ست

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

کسی روز محشر نگردد خجل / که شب‌ها به درگه برد سوز دل

اگر هوشمندی، ز داور بخواه / شب توبه، تقصیر روز گناه

هنوز ار سر صلح داری، چه بیم ؟ / در عذرخواهان نبندد کریم

کریمی که آوردَت از نیست هست / عجب گر بیفتی، نگیردت دست

اگر بنده‌ای، دست حاجت برآر / وگر شرمسار، آب حسرت ببار

نریزد خدای آبروی کسی / که ریزد گناه آب چشمش بسی

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

از صبا پرس، که ما را همه شب تا دَمِ صبح / بویِ زلفِ تو همان مونسِ جان است که بود

کُشتۀ غمزۀ خود را به زیارت دریاب / زآنکه بیچاره، همان دل‌نگران است که بود

 

( غزلیّات حافظ )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

نه ابلیس در حق ما طعنه زد / کز اینان نیاید به جز کار بد ؟

فغان از بدی‌ها که در نفس ماست / که ترسم شود طعن ابلیس راست

کجا سر برآریم ازین عار و ننگ / که با او به صلحیم و با حق به جنگ

نظر دوست نادر کند سوی تو / چو در روی دشمن بُوَد روی تو

گرت دوست باید کزو برخوری / نباید که فرمان دشمن بری

روا دارد از دوست بیگانگی / که دشمن گزیند به هم‌خانگی

ندانی که کمتر نهد دوست پای / چو بیند که دشمن بُود در سرای ؟

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

خبر داری ای استخوانی‌قفس / که جان تو مرغی‌ست نامش نَفَس ؟

چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید / دگر ره نگردد به سعی تو صید

نگه دار فرصت که عالم دمی‌ست / دَمی پیشِ دانا به از عالَمی‌ست

برفتند و هرکس درود آنچه کِشت / نمانَد به جز نام نیکو و زشت

چرا دل بر این کاروانگه نهیم ؟ / که یاران برفتند و ما بر رهیم

پس از ما همین گل دهد بوستان / نشینند با یکدگر دوستان

دل اندر دل‌آرام دنیا مبند / که ننشست با کس که دل برنکند

نه چون خواهی آمد به شیراز در / سر و تن بشویی ز گرد سفر ؟

پس ای خاکسار گنه، عن فریب / سفر کرد خواهی به شهری غریب

بران از دو سرچشمۀ دیده جوی / ور آلایشی داری، از خود بشوی

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

حافظ آن ساعت که این نظمِ پریشان می‌نوشت / طایرِ فکرش به دامِ اشتیاق افتاده بود

 

( غزلیّات حافظ )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

دو بیتم جگر کرد روزی کباب / که می‌گفت گوینده‌ای با رباب

دریغا که بی ما بسی روزگار / بروید گُل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و دی‌ماه و اردیبهشت / برآید که ما خاک باشیم و خشت

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

قضا، زنده‌ای را رگ جان برید / دگر کس به مرگش گریبان درید

چنین گفت بیننده‌ای تیزهوش / چو فریاد و زاری رسیدش به گوش

ز دست شما، مرده بر خویشتن / گرش دست بودی، دریدی کفن

که چندین ز تیمار و دردم مپیچ / که روزی دو پیش از تو کردم بسیج

فراموش کردی مگر مرگ خویش / که مرگ مَنَت ناتوان کرد و ریش ؟

ز هجران طفلی که در خاک رفت / چه نالی که پاک آمد و پاک رفت

تو پاک آمدی، بر حذر باش و باک / که ننگ است ناپاک رفتن به خاک

نشستی به جای دگرکس بسی / نشیند به جای تو، دیگر کسی

منه دل برین سالخورده مکان / که گنبد نپاید بر او گردکان

چو دی رفت و فردا نیامد به دست / حساب از همین یک نفس کن که هست

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود / تا کجا باز دلِ غم‌زده‌‍ای سوخته بود

رسمِ عاشق‌کُشی و شیوۀ شهرآشوبی / جامه‌ای بود که بر قامتِ او دوخته بود

جانِ عشّاق، سپندِ رخِ خود می‌دانست / و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود

گرچه می‌گفت که زارت بکُشم، می‌دیدم / که نهانش نظری با منِ دل‌سوخته بود

یار مفروش به دنیا، که بسی سود نکرد / آن که یوسف به زرِ ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ / یارب این قلب‌شناسی ز که آموخته بود ؟!

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت اول : برافروختن : سرخ و گلگون کردن

در بیت دوم : واج آرایی "ش"


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

کلید قَدَر نیست در دست کس / توانای مطلق خدای است و بس

پس ای مرد پوینده بر راه راست / تو را نیست منّت، خداوندراست

چو در غیب نیکونهادت سرشت / نیاید ز خوی تو کردار زشت

ز زنبور کرد این حلاوت پدید / همان کس که در مار زهر آفرید

چو خواهد که مُلک تو ویران کند / نخست از تو خلقی پریشان کند

وگر باشدش بر تو بخشایشی / رساند به خلق از تو آسایشی

تکبّر مکن بر ره راستی / که دستت گرفتند و برخاستی

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

دوش در حلقۀ ما قصۀ گیسویِ تو بود / تا دلِ شب، سخن از سلسلۀ مویِ تو بود

دل که از ناوکِ مژگانِ تو در خون می‌گشت / باز مشتاقِ کمان‌خانۀ ابرویِ تو بود

عالَم از شور و شرِ عشق خبر هیچ نداشت / فتنه‌انگیزِ جهان، غمزۀ جادویِ تو بود

منِ سرگشته هم از اهلِ سلامت بودم / دامِ راهم شکنِ طُرّۀ هندویِ تو بود

به وفایِ تو که بر تربتِ حافظ بگُذر / کز جهان می‌شد و در آرزویِ رویِ تو بود

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت دوم : کمان‌خانه : گوشۀ کمان، مجازاً خود کمان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

قتلِ این خسته به شمشیرِ تو تقدیر نبود / ورنه هیچ از دلِ بی‌رحمِ تو تقصیر نبود

آیتی بود عذاب، اندُهِ حافظ بی تو / که برِ هیچ کسش حاجتِ تفسیر نبود

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت دوم : یعنی آن‌چنان غم و اندوه در من آشکار بود که مانند آیۀ محکم، از تفسیر بی‌نیاز بود


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبُوَد / گر تو بیداد کنی، شرطِ مروّت نبُوَد

خیره آن دیده که آبش نبرد گریۀ عشق / تیره آن دل که در او شمعِ محبّت نبود

دولت از مرغِ همایون طلب و سایۀ او / زآنکه با زاغ و زغن، شه‌پرِ دولت نبود

گر مدد خواستم از پیرِ مُغان، عیب مکن / شیخِ ما گفت که در صومعه همّت نبود

چون طهارت نبُوَد، کعبه وُ بت‌خانه یکی است / نبُوَد خیر در آن خانه که عصمت نبود

حافظا، علم و ادب ورز، که در مجلسِ شاه / هر که را نیست ادب، لایقِ صحبت نبود

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت دوم : خیره : تیره و تاریک – معنی مصراع اول : تیره باد آن چشمی که بر اثر گریۀ عشق اشکش خشک نشده باشد

در بیت سوم : دولت : بخت و اقبال، سعادت و خوشبختی – مرغ همایون : مرغ خجسته و مبارک، استعاره از عارفان و اولیای الهی – زاغ و زغن : استعاره از افراد پست و فرومایه – شه‌پر : بزرگ‌ترین پر در بال پرندگان که پرواز با آن انجام می‌گیرد – یعنی برای رسیدن و دست‌یابی به مقصود هرگز به سراغ انسان‌های پست و فرومایه نرو که حاصلی ندارد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود / دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود

راست چون سوسن و گُل از اثرِ صحبتِ پاک / بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود

دل چو از پیرِ خِرد، نَقلِ معانی می‌کرد / عشق می‌گفت به شرح، آنچه بر او مشکل بود

در دلم بود که بی‌دوست نباشم هرگز / چه توان کرد که سعیِ من و دل باطل بود

بس بگشتم که بپرسم سببِ دردِ فراق / مُفتیِ عقل در این مسئله لایعقل بود

 

( غزلیّات حافظ )

 

این غزل مرثیه‌ای است درباره شاه شیخ ابواسحاق اینجو ( توضیحات بیشتر در کتاب "شاخ نبات حافظ" نوشته دکتر برزگر خالقی )

در بیت اول : خواجه خاک را به توتیا مانند کرده است که سبب روشنی چشم می‌شود

در بیت دوم : خواجه با زیبایی و هنر خاصّ خود، بین سوسن و زبان از سویی، و گل و دل از سوی دیگر، تقابل برقرار کرده است و خود را به سوسن و ممدوح یا معشوق را به غنچۀ گل سرخ مانند کرده است. عاشق همچون سوسنِ ده‌زبان، زبان‌آور است و راز دل خود را برای معشوق بیان می‌دارد و از عشق سخن می‌گوید، ولی غنچۀ گل راز دل خود را نهان کرده، شرمگین و سرخ‌رو و خاموش است؛ پس آنچه را که عاشق به زبان می‌آورد، همان است که در دل معشوق می‌گذرد – معنی بیت : درست مانند سوسن و گل سرخ، بر اثر هم‌نشینی و مصاحبت پاکی که بین ما برقرار بود، سبب شد آنچه را که در دل تو می‌گذشت، بر زبان من جاری شود

در بیت سوم : چو : وقتی که – پیر خرد : عقل به پیر تشبیه شده است - معنی بیت : زمانی که دل از پیر خرد موضوعات و مطالبی را می‌پرسید و نقل می‌کرد، عشق آنچه را که بر عقل مشکل بود، شرح و توضیح می‌داد

در بیت پنجم : مفتی : فتوادهنده - فقیه


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

بُوَد خار و گُل با هم ای هوشمند / چه در بند خاری ؟ تو گل دسته بند

کرا زشتخویی بُوَد در سرشت / نبیند ز طاووس جز پای زشت

منه عیب خلق ای فرومایه پیش / که چشمت فرو دوزد از عیب خویش

چو بد ناپسند آیدت، خود مکن / پس آنگه به همسایه گو خود مکن

من ار حق‌شناسم و گر خودنمای / برون با تو دارم، درون با خدای

اگر سیرتم خوب و گر مُنکر است / خدایم به سرّ از تو داناتر است

تو خاموش اگر من بِهَم یا بدم / که حمّالِ سود و زیان خودم

نکوکاری از مردم نیک‌رای / یکی را به دَه می‌نویسد خدای

تو نیز ای عجب هر کرا یک هنر / ببینی، ز دَه عیبش اندر گذر

نه یک عیب او را بر انگشت پیچ / جهانی فضیلت برآور به هیچ

چو دشمن که در شعر سعدی، نگاه / به نفرت کند ز اندرونِ تباه

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

اگر در جهان از جهان رَسته‌ای‌ست / در از خلق بر خویشتن بسته‌ای‌ست

کس از دست جور زبان‌ها نرست / اگر خودنمای است و گر خودپرست

به کوشش توان دجله را پیش بست / نشاید زبان بداندیش بست

تو روی از پرستیدن حق مپیچ / بهل تا نگیرند خلقت به هیچ

چو راضی شد از بنده یزدانِ پاک / گر اینها نگردند راضی چه باک ؟

بداندیش خلق، از حق آگاه نیست / ز غوغای خلقش به حق راه نیست

 

( در ادامه سعدی از اینکه هر کاری بکنی مردم پشت سرت حرف می زنند، بیت های بسیار و زیبایی آورده است، به عنوان نمونه : )

 

تعنّت کنندش گر اندک‌خوری‌ست / که مالش مگر روزیِ دیگری‌ست ؟

وگر نغز پاکیزه باشد خورش / شکم‌بنده خوانند و تن‌پرورش

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

رفیقی که غایب شد ای نیکنام / دو چیز است ازو بر رفیقان حرام

یکی آنکه مالش به باطل خورند / دوم آنکه نامش به زشتی برند

هر آن کو بَرَد نامِ مردم به عار / تو چشم نکوگویی از وی مدار

که اندر قفای تو گوید همان / که پیش تو گفت از پسِ مردمان

کسی پیش من در جهان عاقل است / که مشغول خود، وز جهان غافل است

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

پیش از اینت بیش از این اندیشۀ عشّاق بود / مِهرورزیِّ تو با ما شهرۀ آفاق بود

از دَمِ صبحِ ازل تا آخِرِ شامِ ابد / دوستیّ و مِهر، بر یک عهد و یک میثاق بود

سایۀ معشوق اگر افتاد بر عاشق، چه شد / ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود

حُسنِ مَه‌رویانِ مجلس گرچه دل می‌بُرد و دین / بحثِ ما در لطفِ طبع و خوبی اخلاق بود

بر درِ شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد / گفت: بر هر خوان که بنشستم، خدا رزّاق بود

شعرِ حافظ در زمانِ آدم اندر باغِ خُلد / دفترِ نسرین و گُل را زینتِ اوراق بود

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت ششم : خواجه زیبایی شعر خود را خدادادی می‌داند که از روز ازل همراه با خلقت آدم برای او مقدّر شده است و می‌فرماید: شعر حافظ از زمان حضرت آدم، در بهشت، زینتی برای گلبرگ‌های نسرین و گل سرخ بود


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

مریز آبروی برادر به کوی / که دهرت نریزد به شهر آبروی

بد اندر حق مردم نیک و بد / مگوی ای جوانمردِ صاحب‌خرد

که بدمَرد را خصمِ خود می‌کنی / وگر نیک‌مرد است، بد می‌کنی

به بد گفتنِ خلق چون دم زدی / اگر راست گویی سخن، هم بدی

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

اگر هست مرد از هنر بهره‌ور / هنر خود بگوید، نه صاحب‌هنر

اگر مشکِ خالص نداری، مگوی / ورت هست، خود فاش گردد به بوی

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

بهایم خموشند، گویا بشر / زبان‌بسته بهتر که گویا به شر

به نطق آدمی بهتر است از دواب / دواب از تو بِه، گر نگویی صواب

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

تا ز میخانه و می، نام و نشان خواهد بود / سرِ ما خاکِ رهِ پیرِ مُغان خواهد بود

حلقۀ پیرِ مُغان از ازلم در گوش است / بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

بر سرِ تربتِ ما چون گذری، همّت خواه / که زیارت‌گهِ رندانِ جهان خواهد بود

برو ای زاهدِ خودبین، که ز چشمِ من و تو / رازِ این پرده نهان است و نهان خواهد بود

چشمم آن دَم که ز شوقِ تو نهد سر به لَحَد / تا دَمِ صبحِ قیامت، نگران خواهد بود

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت دوم : حلقه در گوش بودن : کنایه از مطیع و فرمانبر بودن

در بیت پنجم : لحد : گور – نگران : ایهام دارد 1) نگریستن 2) پریشانی و اضطراب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

صدف‌وار، گوهرشناسان راز / دهن جز به لولوء نکردند باز

فراوان‌سخن باشد آکنده‌گوش / نصیحت نگیرد مگر در خموش

چو خواهی که گویی نفَس بر نفَس / حلاوت نیابی و گفتار کس

کمال است در نفس انسان سَخُن / تو خود را به گفتار، ناقص مکُن

کم‌آواز هرگز نبینی خجل / جوی مشک بهتر که یک توده گِل

حذر کن ز نادان ده‌مرده‌گوی / چو دانا یکی گوی و پرورده گوی

صد انداختی تیر و هر صد خطاست / اگر هوشمندی، یک انداز و راست

چرا گوید آن چیز در خُفیه مرد / که گر فاش گردد شود روی زرد

مکن پیش دیوار غیبت بسی / بُوَد کز پسش گوش دارد کسی

از آن مرد دانا دهان دوخته است / که بیند که شمع از زبان سوخته است

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

خردمند مردم، هنر پرورند / که تن‌پروران از هنر لاغرند

کسی سیرت آدمی گوش کرد / که اوّل سگ نفس خاموش کرد

به اندازه خور، زاد اگر آدمی / چنین پر شکم، آدمی یا خُمی ؟

درون جای قوت است و ذکر و نَفَس / تو پنداری از بهر نان است و بس ؟

ندارند تن‌پروران آگهی / که پرمعده، باشد ز حکمت تهی

مگر می‌نبینی که دَد را و دام / نینداخت جز حرصِ خوردن به دام

پلنگی که گردن کشد بر وحوش / به دام افتد از بهر خوردن چو موش

کشد مرد پرخواره بار شکم / وگر درنیابد، کشد بار غم

شکم‌بنده بسیار بینی خجل / شکم پیش من تنگ بهتر که دل

قناعت کن ای نفس، بر اندکی / که سلطان و درویش بینی یکی

چرا پیش خسرو به خواهش روی ؟ / چو یک سو نهادی طمع، خسروی

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود / رقمِ مِهرِ تو بر چهرۀ ما پیدا بود

یاد باد آن که صبوحی‌زده در مجلسِ اُنس / جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت دوم : صبوح : شراب صبحگاهی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

پیرِ گُل‌رنگِ من اندر حقِ ازرق‌پوشان / رُخصتِ خُبث نداد، ار نه حکایت‌ها بود

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت اول : حافظ، پس از این همه انتقاد از صوفی و خرقه و خانقاه، هنوز مدعی است که در افشاگری صوفی و خرقه‌پوشان کوتاه آمده است ( از کتاب "حافظ" نوشتۀ بهاءالدّین خرّمشاهی )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

بوَد آیا که درِ میکده‌ها بگشایند ؟ / گِره از کارِ فروبستۀ ما بگشایند ؟

اگر از بهرِ دلِ زاهدِ خودبین بستند / دل قوی دار که از بهرِ خدا بگشایند

به صفایِ دلِ رندانِ صبوحی‌زدگان / بس درِ بسته به مفتاحِ دعا بگشایند

درِ میخانه ببستند، خدایا مپسند / که درِ خانۀ تزویر و ریا بگشایند

حافظ، این خرقه که داری، تو ببینی فردا / که چه زُنّار ز زیرش به دغا بگشایند

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت سوم : صفا : خلوص و پاکی – صبوحی‌زدگان : کسانی که شراب صبحگاهی نوشیده‌اند

در بیت پنجم : زنّار : کمربندی بوده که ذمّیان مسیحی در مشرق‌زمین به امر مسلمانان مجبور بودند که داشته باشند تا بدین وسیله از مسلمانان ممتاز گردند؛ چنان که یهود مجبور بودند بر شانۀ خود تکّه‌پارچۀ زردی به نام عسلی بدوزند. در ادبیات صوفیانه، زنّار رمز کفر و بت‌پرستی است؛ چنان که خرقه نشانۀ زهد و ایمان است - دغا : مکر و فریب و دغل - معنی بیت : ای حافظ، این خرقۀ ریایی را که با فریب و نیرنگ بر تن کرده‌ای، خواهی دید که فردا چگونه زنّار از زیر آن باز می‌کنند و تو رسوا خواهی شد


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

نکوسیرتی بی‌تکلّف برون / بِه از نیکنامی خراب‌اندرون

به نزدیک من شب‌روِ راهزن / بِه از فاسق پارسا پیرهن

یکی بر در خلق رنج آزمای / چه مزدش دهد در قیامت خدای

همان بِه گر آبستن گوهری / که همچون صدف سر به خود دربری

چو روی پرستیدنت در خداست / اگر جبرئیلت نبیند، رواست

تو را پند سعدی بس است ای پسر / اگر گوش گیری چو پند پدر

گر امروز گفتار ما نشنوی / مبادا که فردا پشیمان شوی

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

قضا کشتی آنجا که خواهد بَرَد / وگر ناخدا جامه بر تن دَرَد

مکن سعدیا، دیده بر دست کس / که بخشنده پروردگار است و بس

اگر حق‌پرستی، ز درها بَسَت / که گر وی براند، نخواند کَسَت

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

چنین گفت پیش زَغَن، کرکسی / که نَبوَد ز من دوربین‌تر کسی

زَغَن گفت ازین در نشاید گذشت / بیا تا چه بینی بر اطراف دشت ؟

شنیدم که مقدار یک روزه راه / بکرد از بلندی به پستی نگاه

چنین گفت دیدم گرت باور است / که یک دانه گندم به هامون بر است

زغن را نماند از تعجّب شکیب / ز بالا نهادند سر در نشیب

چو کرکس برِ دانه آمد فراز / گره شد برو پایبندی دراز

ندانست از آن دانۀ خوردنش / که دهر افکند دام در گردنش

نه آبستن دُر بُوَد هر صدف / نه هر بار شاطر زند بر هدف

زغن گفت از آن دانه دیدن چه سود ؟ / چو بینایی دام خصمت نبود

شنیدم که می‌گفت گردن به بند / نباشد حذر با قَدَر سودمند

اجل چون به خونش برآورد دست / قضا چشم باریک‌بینش ببست

در آبی که پیدا نگردد کنار / غرور شناور نیاید به کار

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

تو آنگه شوی پیش مردم عزیز / که مر خویشتن را مگیری به چیز

بزرگی که خود را به خُردی شمرد / به دنیا و عقبی بزرگی ببرد

ازین خاکدان بنده‌ای پاک شد / که در پای کمترکسی، خاک شد

الا ای که بر خاک ما بگذری / به خاک عزیزان که یاد آوری

که گز خاک شد سعدی، او را چه غم ؟ / که در زندگی خاک بوده‌است هم

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

اگر می‌بترسی ز روز شمار / از آن کز تو ترسد، خطا درگذار

مکن خیره بر زیردستان ستم / که دستی‌ست بالای دست تو هم

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

تو نیکو روش باش، تا بدسگال / نیابد به نقص تو گفتن مجال

چو دشوارت آمد ز دشمن سَخُن / نگر تا چه عیبت گرفت، آن مکن

جز آن کس ندانم نکوگوی من / که روشن کند بر من آهوی من

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه‌سیاه / هزار شکر که یارانِ شهر بی‌گنهند !

غلامِ همّتِ دُردی‌کَشانِ یک‌رنگم / نه آن گروه که ازرق‌لباس و دل‌سیهند

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت دوم : ازرق‌لباس : کسی که لباس کبود می‌پوشد، کنایه از صوفی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

در زمان پادشاهی گشتاسپ، گُرَزم پیش گشتاسپ از اسفندیار ( پسر شاه گشتاسپ ) بدگویی میکنه و شاه، اسفندیار رو به زندان میندازه. زمانی که گشتاسپ از بلخ ( پایتخت ) به سیستان سفر کرده بود، ارجاسپ ( پادشاه توران ) پسرش کُهرَم رو می فرسته تا به بلخ حمله کنه و لهراسپ ( پدر گشتاسپ ) کشته میشه و آتشکده ها نابود میشن. گشتاسپ که باخبر میشه برمی گرده و تو جنگ شکست می خوره و به کوهی عقب نشینی میکنه و لشکرش توسط دشمن محاصره میشه. جاماسپ ( وزیر گشتاسپ ) میره و اسفندیار رو به سختی راضی میکنه که از زندان به کمک پدرش بیاد. وقتی اسفندیار در حال برگشت هستش بین جسد کشته های سپاه ایران، جسد گُرَزم رو می بینه و :

 

بسی مرد ز ایرانیان کشته دید / شده خاک و ریگ از جهان ناپدید

همی زار بگریست بر کشتگان / پر از دردِ دل شد از آن خستگان

به جایی کجا کرده بودند رزم / به چشم آمدش زرد روی گُرَزم

به نزدیکِ او اسپش افکنده بود / برو خاک چندی پراکنده بود

چنین گفت با کشته اسفندیار / که ای مردِ نادانِ بدروزگار

نگه کن که دانایِ ایران چه گفت / بدانگه که بگشاد راز از نهفت

که دشمن که دانا بُوَد بِه ز دوست / ابا دشمن و دوست دانش نکوست

براندیشد آن کس که دانا بُوَد / به کاری که بر وی توانا بُوَد

ز چیزی که افتد بر آن ناتوان / به جستنش رنجه ندارد روان

از ایران همی جایِ من خواستی / برافکندی اندر جهان کاستی

ببردی ازین پادشاهی فروغ / همی چاره جستی به گفتِ دروغ

بدین رزم خونی که شد ریخته / تو باشی بدان گیتی آویخته

وز آن دشت گریان سر اندر کشید / به انبوهِ گردانِ ترکان رسید

 

( شاهنامه فردوسی بزرگ )

 

در بیت دوم : خستگان : زخمیان، مجروحان

در بیت دهم : جای من خواستی : مقام و مرتبۀ مرا خواستی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند ؟ / پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموسِ عشق و رونقِ عشّاق می‌برند / عیبِ جوان و سرزنشِ پیر می‌کنند

جز قلبِ تیره هیچ نشد حاصل و، هنوز / باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمزِ عشق مگویید و مشنوید / مشکل‌حکایتی است که تقریر می‌کنند

ما از برونِ در شده مغرورِ صد فریب / تا خود درونِ پرده چه تدبیر می‌کنند

قومی به جِدّ و جهد نهادند وصلِ دوست / قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی‌الجمله، اعتماد مکن بر ثباتِ دهر / کاین کارخانه‌ای است که تغییر می‌کنند

مَی خور، که شیخ و حافظ و مفتیّ و محتسب / چون نیک بنگری، همه تزویر می‌کنند

 

( غزلیّات حافظ )

 

مرحوم دکتر قاسم غنی، این غزل را راجع به دوران حکومت امیر مبارزالدّین می‌داند

در بیت اول : تعزیر کردن : عقوبت کردن

در بیت سوم : معنی بیت : نصیب این ریاکاران چیزی جز دل سیاه و یا سکّۀ تقلّبی بی‌ارزش نشد و همچنان در این فکر باطل و خام‌اند که اکسیر می‌کنند و کار فوق‌العاده‌ای انجام می‌دهند؛ یعنی آنها هرگز به مقصود نخواهند رسید و زهی خیال باطل

در بیت چهارم : معنی مصراع دوم : داستان مشکلی است که بیان می‌کنند؛ چنان کاری محال است و نمی‌توان از عشق سخن نگفت

در بیت پنجم : مغرور : فریب‌خورده – به عبارت دیگر در ظاهر ما را به صد سخن و عمل ریاکارانه فریفته‌اند و هیچ نمی‌دانیم چون به خلوت می‌روند، در پس پرده چه‌ها می‌کنند

در بیت ششم : جدّ و جهد : تلاش و کوشش

در بیت هشتم : این یکی از شیوه‌های خواجه است که با در میان آوردن نام خود، در واقع قصد حمله به ریاکاران زمانش را داشته است


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند / چون به خلوت می‌روند، آن کارِ دیگر می‌کنند

مشکلی دارم، ز دانشمندِ مجلس بازپرس / توبه‌فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

گوییا باور نمی‌دارند روزِ داوری / کاین همه قلب و دغل در کارِ داور می‌کنند

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی، عقل گفت / قدسیان، گویی که شعرِ حافظ از بر می‌کنند

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت اول : جلوه کردن : خودنمایی کردن

در بیت سوم : روز داوری : روز قیامت – قلب : تقلّب و وارونه جلوه دادن – دغل : مکر و فریب

در بیت چهارم : قدسیان : فرشتگان، ساکنان عالم ملکوت


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

نخورد از عبادت بر آن بی‌خرد / که با حق نکو بود و با خلق بد

سخن مانَد از عاقلان یادگار / ز سعدی همین یک سخن یاد دار

گنهکارِ اندیشناک از خدای / بِه از پارسای عبادت نمای

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

ز مغرور دنیا ره دین مجوی / خدابینی از خویشتن‌بین مجوی

نه گر چون تویی بر تو کبر آورد / بزرگش نبینی به چشم خرد ؟

تو نیز ار تکبّر کنی، همچنان / نمایی، که پیشت تکبّرکنان

چو استاده‌ای بر مقامی بلند / بر افتاده، گر هوشمندی، مخند

بسا ایستاده درآمد ز پای / که افتادگانش گرفتند جای

گرفتم که خود هستی از عیب پاک / تَعنُّت مکن بر منِ عیب‌ناک

یکی حلقۀ کعبه دارد به دست / یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند که نگذاردش ؟ / ور این را براند که باز آردش ؟

نه مُستَظهر است آن به اعمال خویش / نه این را درِ توبه بسته است پیش

 

( بوستان سعدی )


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا

گفتم: کَی‌ام دهان و لبت کامران کنند ؟ / گفتا: به چشم، هرچه تو گویی، چنان کنند

گفتم: خراجِ مصر طلب می‌کند لبت / گفتا: در این معامله کمتر زیان کنند

گفتم: صنم‌پرست نشو، با صمد نشین / گفتا: به کویِ عشق، همین و همان کنند

گفتم: هوایِ میکده غم می‌بَرد ز دل / گفتا: خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

 

( غزلیّات حافظ )

 

در بیت دوم : مصر در قدیم به داشتن شکر معروف بود. در لغت‌نامۀ دهخدا آمده است یعنی لب تو در شیرینی به حدّی غالب آمده است که از مصر که مشهور به قند و نبات است، طلب خراج می‌کند – به عبارت دیگر معشوق می‌گوید : بوسۀ من چنان شیرین است که با خراج مصر نه تنها برابری می‌کند، بلکه از آن شیرین‌تر و باارزش‌تر است

در بیت سوم : صنم : بت و بت استعاره از معشوق زیبا که عاشق، او را تا حدّ پرستش می‌پرستد – صمد : بی‌نیاز و از نام‌های خدای تعالی است – معنی بیت : گفتم بت‌پرستی را رها کن و خداپرست شو و با او همراه باش و در پاسخ گفت : در کوی عشق، هر دو کار را با هم انجام می‌دهند و بین آن دو فرقی نیست، زیرا معشوق زیبا جلوه‌ای از ذات زیبای خداوند است


نوشته شده در تاريخ شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۶ توسط رضا
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر